بعد از اینکه کلی از روزای خوب و خوش و با حال زندگیم گذشت تازه به فکر افتادم یه بخشیشو به عنوان خاطره برا خودم داشته باشم .

حالا اگه بخوام از اول اولش بگم که تنبلیم میاد البته ، اولاشم که چیزی جز بَه بَهو پیف پیفو ددر نداره مثل همه زندگیای دیگه پس ازش فاکتور می گیرمو میرم از اونجایی شروع می کنم که پس کلی تلاش در عرصه علمو دانش بالاخره تو یکی از این دانشگاههای کذائی قبوووووووووووووول شدم اونم کجا ؟ بابل 

اونم چه مقطعی ؟ کاردانی ، تازه چه رشته ای ؟ کامپیوتر نگران

اولش که خیلی ناراحت بودم ، آخه بعد از اون همه درس خوندن ، تازه به کسی نگین تلویزیون نگاه کردن اینم جا بود که ما قبول شدیم گریه

 ولی خدائیش دانشجوی شهرستان بودن بهترین روزای زندگیه که دیگه هیچ وقت نصیب آدم نمیشه ، اولش که میری احساس غربت می کنی ولی بعدش رو سر همه سواری و انقدر بهت خوش میگذره که دیگه نمی خوای برگردی دیار خودت نیشخند

چشتون روز بد نبینه اونجا چاهار تا هم خونه ای بودیم که مثل دالتونا از سر و کوله هم می رفتیم بالا اسم خودمونم گذاشته بودیم دالتونا سرتونو درد نیارم ولی بهترین رفیقای زندگیمو پیدا کردم ولی همونطور که از قدیم گفتن هر اومدنی یه رفتنی داره و منم اصلاً خوشم نمیاد دوره خوشیایه مام به سر رسیدو دوباره روز از نو روزی از نو ، دوباره کنکور پشت کنکور از اونجائیم که من خیلی خوش شانسم دیگه بخت یار نشدو تو هیچکدوم از این دانشگاههای کذائی قبول نشدم البته هر سه تا دالتون دیگه هر کدوم یه گوشه ای قبول شدنو منو تنها گذاشتن ناراحت

آآآآآآآآآآآخخخخخخخخخ که نمیدونین چه حالی بودم من ، به یه چشم به هم زدن همه دوروبرم خالی شد .

تازه چشتون روز بدنبینه که بعد از این همه بدبختی رسیدیم به فاجعه ترین قسمتش یعنی خدمت سربازی ،دور از جونم مثل خری که مونده باشه تو گل نه راه پس داشتم نه راه پیشعصبانی

بقیشم بعداً ... 


نويسنده : هومن تهرانی ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ تاريخ ۱۳۸٧/۱۱/۱٧